آغازی دیگر با یادی از کارگران بیکار شده

خصوصی سازی کلمه ای است که دولت های پس از جنگ در ایران چه راست و چه چپ آن را مدح کرده اند و بر گسترش آن تاکید.اما وقتی ساختار و زمینه های مربوط برای خصوصی سازی مساعد نشود نتیجه می شود آن چیزی که در ایران می بینیم.کارخانه های ورشکسته و کارگران بیکار شده.

مدتی است که مشغله کاری ، وبلاگ را از یادم برده اما مشاهده مطلبی در خبرگزاری ایلنا که رنجنامه ای بود از شاغلان دیروز و سرگردانان امروز ، انگیزه ای بود برایم تا با درج آن در وبلاگ پس از مدتها وبلاگم آپدیت کنم.

و اما مطلب:

مي‌‏گفت‌‏: اعداممان كنند و ما را از اين زندگي نكبت‌‏بار راحت كنند!" بهرام علي" مي‌‏گفت‌‏: 8 سر عائله دارم. بچه‌‏هايم همه دختر هستند‌‏, بعد از 21 سال كاركردن با مواد شيميايي و خطرناك , شركت را تعطيل كردند و ما را فرستادن بيمه بيكاري, در" قدس پلاستيك" كار مي‌‏كردم؛ تا زماني كه شركت در اختيار بنياد بود‌‏, وضع خوب بود تا اين كه بانك صادرات شركت را خريد و از همين موقع بدبختي‌‏هاي ما هم آغاز شد. 
"بهرام علي" 47 ساله مي گويد‌‏: به خدا خسته شدم از بس كه به اين و آ‌‏ن رو انداختم و كار خواستم؛ ما را به بيمه بيكاري معرفي كردند به اين اميد كه يك روزي بخشنامه بازنشستگي در مشاغل سخت و زيان آور مي آيد و ما هم از مزاياي اين قانون بهره مند مي شويم اما بخش نامه كه آمد شرط گذاشتند؛ بايد شاغل در شركت باشي و كساني كه شركت اشان تعطيل است‌‏, مشمول طرح نمي‌‏شوند و من ماندم و يك كوه مشكلات‌‏!
...چند روز پيش نماينده كارگران استان قزوين از تعطيلي 50 كارخانه در اين استان و سرگرداني 5 هزار كارگر شاغل در اين واحدها خبر داده بود.
"عيد علي كريمي" گفت: اين كارخانه‌‏ها ظرف 6-7 سال گذشته به عناوين مختلف تعطيل و كارگران شاغل در آنها تحت پوشش بيمه بيكاري قرار گرفته اند و حال با پايان يافتن مهلت بيمه بيكاري , بدون آن كه جايي شاغل شوند, سرگردان مانده‌‏اند در حاليكه بيشترشان در آستانه سن بازنشستگي هستند!
"بهرام علي" از اين دست كارگران است‌‏! مي گويد‌‏: در" قدس پلاستيك" سال‌‏هايي نه چندان دور,‌‏450 نفر كارگر شاغل بودند و بنياد شركت را اداره مي كرد؛ نميدانم چرا واحد را به بانك صادرات واگذار كردند و مسوولان اين بانك تنها كاري كه كردند, به تعطيلي كشاندن واحد و خواباندن توليد بود؛ اي لعنت بر اين خصوصي‌‏سازي و واگذاري كارخانه‌‏ها كه صنعت را تعطيل و كارگران را خانه خراب كرد!! تمام دستگاه‌‏ها خاك مي‌‏خورند و معلوم نيست كه چرا كارخانه را فعال نمي‌‏كنند! اگر بخواهند مي‌‏شوند , اما نمي‌‏خواهند! مشكل اين است‌‏!
"بهرام‌‏علي" مي‌‏گويد: آخر بانك و كارخانه داري!! اين چه سياسي بود كه در پيش گرفتند‌‏!‌‏مگر دلشان به حال صنعت و اشتعال نمي‌‏سوزد پس چرا كارخانه ها را تعطيل و كارگران را بدبخت كردند! گناه آناني كه ناخواسته رفتند سراغ كارهاي خلاف و زنان و دختران آنان رفتند پي ... به گردن كيست ؟ آخر‌‏ آخرتي هم هست, نيست ؟
مي گويد : هرجا كه فكر كنيد رفتم و تقاضاي كار دادم اما نشد كه نشد! گفتم : آبرويم مي‌‏رود‌‏, نمي خواهم پيش فك و فاميل و دوست و آشنا تابلو شوم و دريغ از يك جو معرفت و محبت مسوولان‌‏! انگار همه سنگ شده اند و قلبي در سينه ها نمي‌‏تپد !
"بهرام علي" مي گويد : مسلمانم و اداي تكليف واجب است اما من هنوز فطريه ماه رمضان را نداده ام ! پدر فقر و نداري بسوزد , دخترم دانشگاه آزاد قبول شد گفتم پول ندارم و مجبورش كردم كه خانه نشين شود و از خير تحصيل بگذرد , بدبخت كارش شده غصه خوردن آخر پدرش كارگر است و كارگر جماعت و خانواده‌‏اش حق ندارند مثل ديگران زندگي كنند!
تند و تند ناگفته ها را بر زبان مي‌‏آورد , مثل اينكه نمي‌‏خواهد هيچ چيز از قلم بيفتد : احمد‌‏ي‌‏نژاد به قزوين آمد , گفتند نامه بنويس شايد فرجي شود‌‏, نوشتم و تقاضاي كار كردم , نامه آمد كه به اداره كار مراجعه كنيد رفتم نامه را نشان دادم و ‌‏آنجا گفتند : سركاريه از اين نامه‌‏ها زياد آمده‌‏! كار كجا بود!
و حرف پاياني او : يا كاري بدهند تا آبروداري كنيم ويا كمك كنند كه بازنشسته شوم و اگر عمري بود , پيش زن و بچه هايم شرمنده نباشم!
"خسرو" در چوب الموت شاغل بوده, سال 1379 شركت را بر اساس ماده 141 قانون تجارت ورشكسته اعلام مي كنند و منحل مي شود , زماني صدها كارگر داشته اما به هنگام تعطيلي 140 نفر شاغل بودند , مثل خيلي از واحدها‌‏, بانك صنعت و معدن اين واحد را نيز واگذار مي‌‏كند و خريدار شركت در اولين فرصت واحد را تعطيل و كارگران را به بيمه بيكاري معرفي مي‌‏كند!!
آن كه درمقابلم نشسته پيرمردي است شكسته !‌‏ گرچه مي گويد 51 سالمه‌‏! خسرو مي‌‏گويد : روزگار نامرد پيرم كرد اين روزگار به اين هيچ كس رحم نمي كند؛ حتي آبرو و حيثيت‌‏اش ! خسرو مي گويد و من فقط گوش مي كنم و درچهره‌‏اش همه چيز را مي توان ديد و خواند!‌‏مي‌‏گويد : براي اين‌‏ها فرق نمي‌‏كند كه من زن و بچه هايم گرسنه هستند يا خير ! مهم نيست كه زن و بچه من به فقر و فساد كشيده شوند اين ها دنيا و آخرتشان پول است !
خسرو 2 سال ديگر كار كند , حداقل از مزاياي بازنشستگي بهره‌مند مي شود و شايد چند صباحي را با آبروداري زندگي كند‌‏!‌‏او مي گويد‌‏: تو اين سن و سال بايد صبح به صبح بيايم كنار خيابان ها و منتظر باشيم تا بيايند و ببرند كارگري ! آخر سن و سال من به كارگري و كارهاي ساختماني قد مي‌‏دهد؟
"عوض علي" 50 ساله و داراي هفت فرزند‌‏!‌‏ 18 سال در چوب الموت كار كرده و با بيمه بيكاري و ديگر سوابق, حالا 23 سال حق بيمه دارد و سرگردان رها شده و بلاتكليف است‌‏!
مي گويد‌‏: هر كجا رفتم پي كار , نگفتند نه‌‏! چند جا هم گفتند 150 هزار تومان پول پرداخت كن تا اگر كاري پيدا شد , خبرت كنيم و من گفتم خدا بيامرز , اگر 150 تومان داشتم اينجا چي كار مي‌‏كردم !
"عوض علي" را به ناهار دعوت مي كنم واو مي گويد:امروز غذا خوردم فردا چي؟ديروز گرسنه بودم و فردا گرسنه خواهم ماند و بهتر كه امروز سنت شكني نكنم؟!
"حسين" بعد از 20 سال كارخانه محل كارش به يكباره تعطيل مي‌‏شود! آخر خصوصي‌‏سازي شده و در مراسمي با شكوه شركت به خريداران جديد واگذار مي‌‏كنند تا كارخانه رونق بگيرد و اشتغال نفس تازه كند و آنچه نمي‌‏شود همين هاست كه گفتم؛ شركت تعطيل و 180 كارگر بيكار مي‌‏شوند! به همين راحتي !
حسين يكسال پيش بيمه بيكاري اش قطع شده و حال نمي داند كه چه كند‌‏, 53 سال سن دارد و باور كنيد كه 10 سال از چهره اش عقب مانده‌‏! 4 فرزند دارد و همه به عرصه رسيده 2 دختر و 2 پسر ! يكي مي خواهد به دانشگاه برود و يكي از پسرها سرباز است‌! حسين مي گويد : هر چي بخواهند جوابم" نه" است و بعد از هرنه گفتن , شرمندگي و خجالت‌‏! خداوند اين ها را شرمنده دنيا و آخرت كند , بچه هايم بيشتر اوقات در حسرت خوردن يك غذاي خوب مي سوزند و لباس نو يادشان رفته‌‏! به دوستانشان دروغ مي‌‏گويند تا پدرشان را خراب نكنند‌‏! دخترم وقتي انشا مي نويسد از جايگاه بالاي كارگر در اقتصاد تعريف و تمجيد مي كند و اينكه پدرش با سربلندي زندگي مي كند و يكبار كه انشاء را پيش من مي خواند‌‏, خيس عرق شرمندگي شدم !
مي گويد : به خدا مي ترسم خودم و بچه هايم به گناه بيفتند , پشت سر آدم بيكار حرف و حديث زياد است و اگر دختر د م بخت داشته باشي كه بدتر ! هيچ كس سراغ آدم فقير و ندار نمي‌‏آيد .
يكي مي گفت‌‏: دخترات نجيب‌‏اند و سر به زير اما نجابت هم حدي داره مي ترسم بخاطر فقر و نداري پدر تو كارهاي خلاف بيفتند و ... آخر پدرشان كارگري است كه آه در بساط ندارد و آنها جوانند و دلشان خيلي چيزها مي‌‏خواهد؛ اين ها را حسين گفت و پنهاني اشك ريخت‌‏! من قطرات اشك حسين را ديدم و به روي خودم نياوردم تا راحت باشد.

قطراتي كه بايد برپيشاني آناني نقش ببندد كه با صنعت و كارگران قمار كردند و همه را فروختند به يك دم عيش و نوششان‌‏! غافل از اينكه يك دم عيش آنان عمري آتش بر خلق الله بي زباني به نام كارگر زد .
حسين مي گويد : اگر به گناه بيفتيم و دنيا و آخرت را بسوزانيم , مسببان را نمي‌‏بخشم‌‏! آخه من تا كي مي تونم تحمل كنم و به خانواده‌‏ام وعده دروغ بدم و جمله آخر حسين: مي ترسم كه فقر به خونم بياد و ايمون رو فراري بده , آخه فقر آبرو رو دو دستي تقديم ديگرون مي كنه و خدا اون روز رو نياره.

/ 0 نظر / 10 بازدید